ما، از آنکه بر قله های افتخار جست و خیز میزند گرفته تا آنکه در چاه بدبختی می لولد، جمله ملت بی دود و بخاری هستیم. نه سوختن هایمان دود دارند و نه به جوش آمدن هایمان بخار، اما روزی دو هزار و ششصد بار به هر بهانه یی آتش میگیریم و به جوش می آییم. گاهگاهی از خود می نالیم. اکثراً هم شعله ی سوختن مان را دیگران پف کرده اند و بدون استثناء باید ارواح اجداد رفته و نرفته ی شان را در گرداب دشنام بیاندازیم و دل و روده ی مان را روی قبرشان خالی کنیم.

تعمق در ریشه یابی هر مشکلی جزو کارهاییست که نادراً از ما سر میزند و اگر هم خدای نخواسته چنین عملی را مرتکب گردیم، نتیجه ی رضایت بخشی بدست نمی آوریم. اگر هم بدست بیاوریم دردی از دردهای روز افزونمان نمی کاهد، اگر بکاهد هم دیگران نمی گذارند، خلاصه اگر دیگران هم بگذارند خودمان کاری نمی کنیم که از آن خیری ببینیم.

در حقیقت هرآنچه در مواردیکه مشکل گشایی را باید بدامان مشکل یابی پیوند زد بکارمان می آید را در مرحله ی مشکل شناسی به مشکل آفرینی مبدل می نماییم. گذشته از اینها هیچگاه صدایمان به گوش فرد یا افرادیکه در ذهن خویش محکومشان می داریم نمی رسد و مشکل را در ذهن خویش شاخ و برگ داده به سوختن های نهان خویش می افزاییم و اگر هم روزی روزگاری کسی به این سوختن های پنهانمان پی ببرد، خاکستر قضیه را باد برده است.

در اینجاست که باید گفت ما اکثراً نمی پرسیم و یا بهتر است بگویم سوالی نداریم که دیگری را لایق جواب گفتن به آن بدانیم. اما و اگر تا دلتان بخواهد هست!

مثلاً اگر سوالی داشته باشیم که دیگری را قادر به جواب گفتن اش بدانیم (یعنی ذهن خودمان از دلیل بافی و جواب سازی در آن یگانه مورد عاجز گردد) دیوانه وار فرد جوابگو را مورد بمباردمان همان یک سوال به انواع گوناگون قرار داده یا از جواب گفتن عاجزش می سازیم و یا جوابش را در میان سوال های خویش دفن گردانیده نادیده اش می گیریم و بلاخره قضیه بدون جواب باقی می ماند و آتش زیر خاکستری می ماند که هرلحظه منتظر شعله ور شدن خواهد بود.  فرض مثال اگر مسئله سیاسی باشد، هزار و ششصد کارشناس اکثراً هزار حرفه طی چندین ساعت پس کله خاریدن، به ذوق هر قشر این جامعه ی بی دود و بخار جوابی اختراع می کنند. اما هیچ کسی دامن مسئولین محترم را نمی گیرد که:جناب فلانی خان فیل کش شیرافگن همین کافری که شما امر به سنگسارش دادید و ما سنگسار فرمودیم به کدامین کتاب کافر بوده است؟ و اگر هم برویم و بپرسیم باید یادآور شد که مسئولین محترم آنقدر ها هم عادت به سوال و جواب ندارند پس واضع و مبرهن است که جواب گفتن به سوالی که انتظارش را ندارند وقت گیر تر از آنست که ما انتظار داریم. بناءً تا لحظه یی که کتاب مورد نظر را مطالعه نموده کشف بفرمایند کافری که سنگسار گردید باید در اصل شلاق زده می شد یا ما آنقدر اصرار ورزیده ایم که مسئولین غرق سوال گشته اند و راه کتابخانه گم کرده اند (البته این مورد جزو نادرات این سرزمین است زیرا ما اکثراً پس از چند روز جانفشانی پی هم از خیر هر کاری گذشته تاریم را گواه می گیریم که ما کوشیده ایم و فایده نکرده است) و یا کلاً فراموش می کنیم کی و کجا چه کسی را چرا چه کاری کردند و ما چه پرسیدیم و چه کسی چه جوابی داد، تا اینکه همین حادثه دوباره تکرار گردد و ما مجدداً موقتاً طغیان کنیم و یک عمر آتش زیر خاکستر خویش را در سینه پنهان بداریم.

خلاصه ملت فراموشکاری هستیم که سوال هایمان تا دوازده قرن دیگر یا از ذهنمان خارج نمی گردند و یا اینکه جوابی نمی یابند. و شاید هم فریادمان صدا ندارد و یا گوشی صدایمان را نمی شنود و شاید هم مردۀ ما بوی مرگ نمی دهد و یا خونمان زود از رنگ و رو می افتد...و غیره.

در اینکه آتشمان دود نمی کند و دودمان بخار، شکی ندارم