يکي از همين روزهاي سرد و پاييزي دوست (تا آن لحظه) نازنيني خواب شيرين صبحگاهي مان را به فاجعه ي عظيمي مبدل نموده، تنبلي و تن پروري را کوفتمان فرمودند. در آن ساعت دوازده ي صبح، چون خواب بوديم، به هر چيزي فکر نمي کرديم. اصلاْ آنچنان عميق و معصومانه خوابيده بوديم که اصلاْ به فکرمان هم نمي رسيد کسي آنقدر بيکار و بي عار گردد که آخرين نبشته ي هنرمندانه ي ما را بخواند، در موردش فکر کند و آخر سر هم به خودش اجازه ي زنگ زدن به ما را بدهد و ما هم براي نخستين بار بدون بررسي نمبر ايشان جواب بدهيم که: هالو! (اين هالو هم اوج جهاني شدن ماست)
آنسوي تيلفون: سلام! چطور هستي؟ خواب بودي؟
اينسوي تيلفون: ها ديگه! مثل تو که بيکار نيستم سر صبح مزاحم مردم شوم.
آنسوي تيلفون: سر صبح چي برادر؟ دوازده بجه شده... 
اينسوي تيلفون با بيتابي: خو دردته بگو خوابم ميپره.
آنسوي تيلفون: نوشتيته خواندم!
اينسوي تيلفون: تبريک عرض مي کنم... قبول باشه!
آنسوي تيلفون: بچيش ديگه نوشته نکن. تازگي ها اوضاعت خراب است... نوشته هايت به دل نمي چسپه.

و بدين وسيله خواب صبحگاهي ما فنا گرديد.

- منظورت چيست بادار؟ خوشت نيامد؟
- ني بخدا! مثل سابق نمي نويسي...
- پيسه ي خوده پس بگير. تنها خو براي تو نمي نويسم. ملت خوششان مي آيد.
- پيسه که نداده ام ولي اگر داده بودم پس مي گرفتم... نوشته هاي نو ات موضوع خاصي ندارند. همينطوري حق و ناحق چندين موضوع را با هم پيوند مي زني. پيام خاصي هم به خواننده نمي رساني...
- اصلاْ يکي و خلص بگو بي خاصيت مي نويسم.
- دقيقاْ!!! برو کمي مطالعه کو... گپ مرا باور نداري از ديگران بپرس.
- برو بمير! نمبر مرا هم از تيلفونت پاک کن... دگه نبينم زنگ زدي. انشاالله آن سواد نصفه نيمه ده فرق سرت بخوره! اللهي از جواني نداشته ات خير نبيني!...

نقد صبحگاهي ايشان آنچنان بر ما گران آمد که با خود عهد بستيم دست خويش را قلم کنيم ولی دست به قلم نبريم، اما شيطان را لاحول فرموده دست بدامان ديگر دوستان گرديديم. جميع ملت به اتفاق هم تصميم به ويران نمودن کاخ کاغذي ما گرفته بودند. اگر از ابتدا لب به تعريف و تمجيد مي گشودند، بعد از چند دقيقه يي گپ به جاهاي باريک مي کشيد و نوشته هاي خوب، قشنگ و جالب ما بي موضوع، بي مزه، بي پيام، بي ربط و آخر سر هم بي خاصيت مي شدند.

چند روزي فکر کرديم. خير سر مان چُرت هم زديم و بين خودمان بماند به نوشته هاي ديگران هم نظري افگنديم تا شايد با مطالعه ي خواص آثار ديگران ما هم با خاصيت تر بنويسم. اما عقل نداشته ي مان به جايي قد نداد و هر چه بيشتر مطالعه و تفکر فرموديم بر بي خاصيتي مان افزوده شد. بحدي که نمي دانستيم با خاصيت نوشتن چه نوع نوشتنيست و چگونه پيام خويش را به خوانندگان محترم برسانيم و يا موضوع خاصي را مطرح کنيم و خلاصه نوشته ي باخاصيت، جالب و طنز آميزي بنويسم که چشم دشمنان و رقباي نداشته را »پَلق« کرده بترقاند.
اما اينبار قرار نبود آنکه چشمش مي ترکد دوست و دشمن باشد. چشم قلم خودمان ترکيده و پاي نوشتن مان لنگيده بود. مصلحت بر همان شد تا چند سالي به غيبت برويم و رياضت بکشيم. چون پخته تر و کارکشته تر گرديديم به آني طلوع فرموده چشمان حيرت زده ي ملت را خيره گردانيم.

گام نخست در راه ریاضت و منت استاد کشیدن را چنین آغازیدیم. دستنوشته هاييکه چندين و چند سال نوشته و با خون دل پرينت فرموده بوديم را گردآوري کرده خدمت استاد بزرگواري فرستاديم تا با مطالعه ي دقيق در آثار گهربارمان نقاط ضعف مان را بررسي فرموده خدمتمان عرض نمايند که اصلاْ ما استعداد و آگاهي لازم را براي نوشتن داريم يا نه. اگر داريم که راهنمايي مان کنند، اگر هم نداريم بگويند برويم دنبال کار و زندگي خويش.
استاد هم پس از چندين روز مطالعه ي دقيق در آثار، با ما تماس گرفتند و خيلي محترمانه عذرمان را خواستند:
- خجالت نمي کشي با اين خزعبلات وقت مردم را ميگيري؟
- چي شده استاد؟ اشتباهي از من سر زده؟
- نوشته هايت را خواندم. کدام بي فرهنگي به تو گفته نويسنده ميشي؟ 
- هيچ کس استاد. خودم فکر کردم خوب عريضه مي نويسم شايد بتوانم نويسنده شوم. 
- بد کدي! ني استعداد داري ني چيزي.
- چيزي چيست استاد؟
- بسيار کم مطالعه داري... ذخيره ي لغاتت هم که افتضاح است... در تمام نوشته هايت لغات يکسان استفاده کردي... موتويت هم تکراريست.
- استاد اين موتوري که ميگوييد چي هست؟ نوشته که نبايد موتور داشته باشه...
- موتور ني بي سواد موتو. يعني همين حرفي که شعار نويسنده باشد و در نوشته هايش بيان کند. مثلاْ تو هميشه ميگويي «چپ و راست» چنين شد و چپ و راست چنان شد.
- اينکه شعارم نيست استاد... تکيه کلامم است.
- به من ياد نده که چي چي هست! تو هرچي ميخواهي نامش را بگذار ولي تکراريست جانم. گذشته از اينها آنهايي که تو نامشان را نوشته و طنز گذاشته يي نه طنز هستند نه شعر نه مقاله نه داستان نه گزارش نه نظم نه نثر... برو از اي کده کچالو فروشي کو صدقيت شوم... حالي خو مفت مفت مينويسي فردا تقاضايت بيشتر ميشه حتماْ پيسه هم خواهي... حيف وقت مه! حيف وقت مردم! حيف وقت خودت که هدرش ميدهي!
- ببخشيد استاد...
- ببخشيد نداره جانم! استعداد خو نداري برو يک ذره گک مطالعه کو... وقت مره هم ديگه نگيري. من خو توصيه نمي کنم ولي اگر زياد عقده ي نويسنده شدن داري بيا يک کورس چند هفته يي پيش خودم بگير حداقل با ادبيات آشنايي پيدا کني. انواع ادبي و نظم و نثر ره بريت تشريح کنم... اگه خودت از نوشتن پشيمان نشدي باز بگو.
- به چشم استاد!

در همان چند دقيقه احساس کردیم ارزشمان به منهای صفر اعشاریه دوازده شانزده پولی نزول کرده است و اعتماد به نفسمان، نفس های آخرش را می کشد. اصلاْ کم مانده بود ملتی را بی ملامت بگذاریم و دست به خودکشی پر کش و فشی بزنیم تا عالمیان در سوگ از دست رفتن ما خون گریه کنند و نبشته های گهربارمان زینت بخش صفحات اینترنت و روزنامه ها گردد. آخر سر هم شاد آدم خیرخواهی نبشته های پراکنده ی مان را در قالب دیوانی چیزی بچابد و نبشته های بدرد نخور ما ابزار خوبی برای چاپیدن ملت گردد... ناگهان فریادی از عمق وجودمان شنیدیم که میگوید: برو درسش را بخوان. انشاالله نویسنده ی بزرگی می شوی و نام نامی پدر کلانهایت را روشن می کنی!
اشک در چشمان مبارکمان جمع گردید و فر فر فر روی گونه هایمان به حرکت در آمده از پرتگاه بینی به پایین افتاد. یک همین آفت را کم داشتیم... نام نامی پدرکلانها که باید روشن شود. مسئولیت سنگینی بود. حالا اگر نامش را مسئولیت نمی گذاشتیم پس چه می گذاشتیم؟ بلاخره عهدی بود که فقط و فقط با خودمان بسته بودیم. آنهم بخاطر اینکه پدر کلانمان فرموده بودند که: « این پسر روزی نام نامی من و اجدادم را به خاک یکسان می کند و مایه ی آبرو ریزی دوازده نسل پیشین مان می شود. سر ناصر خسرو را هم خم می کند این بدبخت و آن بیچاره روحش اینبار بجای یمگان آواره ی دشت و بیابان می گردد. » فقط و فقط بخاطر همین خزعبلات پدرکلان پیرمان که شب خواب می دید و صبح با کارهای مای بیچاره تعبیر می گردید. خیر سرمان با خودمان عهد بستیم تا نام نامی جنابشان را روشن نگردانیده ایم جان آفرین را معطل بگذاریم. 

بلاخره نقدینه هایمان را روی هم گذاشته در حضور استاد زانو زده  علوم نویسندگی و ادبیات و غیره را فراگرفتیم، اما دریغ از دو کلمه درس و آموزش. دو هفته گذشته بود و استاد هنوز از ضربه زدن به پیکر شکسته ی اعتماد به نفس ما فارغ نمی گشتند.


ایدامه دارد...