نصب ام نمای یارب بر کرسی ریاست
تا هر زمان بگویم با خلق از سیاست

جایم نمای یارب در جمع زورمندان
تا با لگد بکوبم بر فرق مستمندان

یارب! عمارتم ده در کوی زورگیران
پهلوی یک قومندان در کوچه ی وزیران

چندین محافظم ده مثل سگ شکاری
تا بو کشان بیابند در جمع، انتحاری

یارب! تو موترم ده، مودل بلند و سنگین
هم ضد مرمی و هم ضد کلوخ و سرگین

یارب! تو دعوتم کن در مجلس بزرگان
تا معرفت بیابم با سرتبار گرگان

تسلیم من بفرما، یارب! امور مردم
تا خاک و خس بپاشم در چشم کور مردم

دالر بقدر کافی، یارب حواله فرما!
باغ و زمین و منزل بر من قباله فرما

چون جمله را بدادی، یارب! ز بنده بستان
عقل و شعور و دانش، هوش و سواد و وجدان*

در گیر و دار هستی، یارب! حمایتم کن
در دادگاه محشر، لطفن رعایتم کن!

من بنده یی فقیرم، رشوت اگر نگیرم
باید در این خرابه از گشنگی بمیرم

* این فرد را چندان هم جدی نگیرید! موارد نامبرده جنبه ی تزئینی داشته، نقش چندانی در شخصیت سازی حقیر سراپاتقصیر ندارند و هرگونه ادعایی مبنی بر داشتن چنین خواصی، چه در گذشته و آینده، از جانب ما صرفاً بمنظور شخصیت سازی کاذب صورت پذیرفته و خواهد پذیرفت.

شکسته نفسی: این سروده در بی خوابی محض سروده و نگاشته شده است. مشکلات وزنی، قافیه ای، هجایی، املایی، موضوعی، مفهومی و انشایی در سروده هایی اینچنین اجتناب ناپذیرند. با اینکه خود بر تمامی کوتاهی های موجود در این سروده واقفیم، نظریات و پیشنهادات شما ارجمندان را به دیده قدر نگریسته، در خوب، بهتر و «بهترتر» سازی اش جهد می فرماییم. 

میرزا ملامت
همین لحظه، بیت مبارک

اینجا بلوغ را به سر دار می کشند

اینجا بلوغ را به سر دار می کشند

حرف نگفته را سر بازار می کشند


دستی اگر ز پاچه رود بر سُرین یار

آن دست را بریده در انظار می کشند


اینان چنان اسیر خیالات مبهم اند

کز نقش یار، صورت دیوار می کشند


بوی تضاد گر برسد بر مشام شان

شمشیر را ز پاچه ی ایزار می کشند


تکفیر می کنند و مکافات می دهند

در گوشه یی نشسته و نصوار می کشند


آن عده یی که اهل مدارا و منطقند

فارغ ز حل مسئله سیگار می کشند


میرم بر این رُمانس که در وقت عاشقی

دست بریده را به سر یار می کشند


میرزا تو اسب مردنی خود نجات بخش

که اینجا ز اسب مرده، چو خر کار می کشند


***


آتش زدند خانه ی خود را به این خیال

که آتش در آشیانه ی اغیار می کشند

قهرمانان

گفتند چنانیم و بوالله که چنین ایم

در بیشه چو ببریم و ددان را به کمینیم


پرواز نکردیم که افلاک بگیریم

لیکن به زمین جمله سزاوار نگینیم


مستیم و الستیم و در میکده بستیم

افسانه ی ننوشته ی عشق و دل و دینیم


با دانش و عقل و خرد و جمله مزایا

ما لاشتک محکم ایزار زمینیم


ما اهل نبردیم و یقین دار که مردیم

چندیست ولیکن که کمی خانه نشینیم


مشغول نمازیم و گرفتار مناجات

غیر از دو سه سریال به یک روز نبینیم


پاینده تر از ما به جهان کیست؟ کجا؟ کو؟

تاریخ سگ ماست که شایسته ترینیم


صد نسل دگر زین به پشت اند همه مردم

نازند به این بخت که ما پشت به زینیم


این طرف و آن طرف

 آن طرفها، زمین خاکی را زورمندان قباله می کردند

این طرف، نان خشک و خالی بود دور آن آه و ناله می کردند

آن طرف، مرغ بود و بریانی در کنارش دوصد غذای دگر

این طرف، در تنور بدبختی درد را هم ذغاله می کردند

آن طرف، ساز بود و شور و طرب، گاهگاهی صدای بانگ اذان

این طرف، گریه بود و وقت خوشی خنده را استحاله می کردند

این طرف، عشق بود و شهوت را نه پدر می شناخت نی مادر

آن طرف، هر دو بود و حاصلشان این طرفها حواله می کردند

این طرف، جنگ بود و کودک و مرد همه خواب تفنگ می دیدند

آن طرف، از سقوط این طرفی گفتمان و مقاله می کردند

این طرفها، نه نای رفتن بود؛ نه توان نشستن و مردن

آن طرف، خون بی شعور مرا همنشین پیاله می کردند


خودم

شب تاریک و برقها خاموش روشنی دیده چشم کور خودم

شتر بخت و طالع میمون لنگر افکنده در حضور خودم


می خرامد هزار فکر بلند بر سراپرده ی خیال کج ام

عاقلان را شکست ها داده، مغز ناب و پر از شعور خودم


کشف ها کرده ام به خلسه بسی که کسی در دو قرن هم نکند؛

مثلاً اینکه حیرت افکنده، در جهان شهرت غرور خودم


آفتاب و مریخ و ماه و زمین همه چک چک کنان به دور و برم

زهره و مشتری همی رقصند هر دو در جشن پر سُرور خودم


پشت در صف کشد زمین و زمان تا یکی جمله حرف مفت زنم

با نوابغ همی زنم پهلو؛ حضرت نوچه لنده هور خودم!


این سخن های پرت و واهی را گر بخواهم که مختصر سازم

باید از چشم ها نهان گردم، تا بیاید دم ظهور خودم


*  *  *


کاسۀ صبر بی پدر لبریز، جیب خالی چو کله های شما

با همین فکرهای طاغوتی میزنم بر سر صبور خودم

افغانستان جای خوبیست

بهشت روی زمین همینجاست. نمیدانم چرا ما بیهوده چند سالی از عمر شریف را در سرزمین های چرک سوخته غربی به بطالت گذرانیدیم؟ آب نل خوردیم و بجای استفاده از منبع خالص انرژی یعنی آفتاب، کپسول ویتامین دی زهرجان فرمودیم. آب بوتلی وطنی با آفتاب سوزانش لذتی دارد که جهانیان در خواب می بینند و ما در بیداری.

همین که فرمودیم! دو جهان می ارزد.

ده روزیست خاک پاک را بوسیده ایم. شما سرماخوردگی در گرما را تجربه نموده اید؟ میگویند:"تا پیچکاری نشوی ریزش وطنی خوب نمی شود." برای درمان نزد داکتر پاکستانی ات میفرستند. بجای پیچکاری با دو خریطه دوا بر میگردی. جور شدن اما کار زمان و مکان است نه دوا و درمان!

سالها تلاش نمودیم کاری کنیم که حداقل برگی بر شاخه ای بلرزد. امشب آنچنان سرفه مینماییم که تا پنج خانه آنطرفتر، پنجره های پلاستیکی از ترس پاره شدن جیغ میکشند و خوابیدگان در اوج گرما بر خود میلرزند.

غزل، بلانسبت، بی مناسبتی هم در انجمن قلم دیکلمه فرمودیم. نصف اش را نخوانده، دوستی کشف نمودند که طنز است. متاسفانه هیچ کس جدی مان نگرفت وگرنه ویروس زنده ماندن مان را بعنوان غزل فلسفی به خورد همگان داده نام نامی خویش را ثبت جریده فیلسوفان معاصر می نمودیم.

هنوز بوسیدن خاک پاک نصیبمان نشده بود که مفتخر به نگاشتن پارچه شعری گردیدیم. حال و حوصله ی دست کاری و اصلاحات را نداریم. در سرزمینی که بهترین فرآیندش سهل انگاری و بی کیفیتی است، انتظار سرودن شعر ناب و باخاصیت از موجود ضعیف النفس ِ مریض الحوالی چون ما کار درستی نیست.

کم ما را به کرم شما کاری نیست!


بار دیگر در برت با دل کشالی آمدم

دست خالی رفته بودم، دست خالی آمدم

خام بودم، خامتر برگشته ام، هرگز مپرس

چنته خالی از هنر، بی وجه مالی آمدم

ناشکن بودم اگرچه وقت رفتن از برت

خسته و بشکسته  چون ظرف سفالی آمدم

خوابگرد بی سرانجامم که از بی حاصلی

بهر کشف سرزمین های خیالی آمدم

کمره بر دوش و قلم در دست دارم، گوییا

بهر ثبت خاطرات انتقالی آمدم

میرزایان این ملامت را ملامت ها کنند

جمله را سر کیسه کرده این حوالی آمدم

بی پروایی

چند ماهیست قلم مبارکمان چون لب و دهن مبارک خشک تشریف برده است. وگرنه ما و کم نویسی؟ ... خوب دیگر، پیش می آید!

البته تا یادمان نرفته باری لافیدیم که: چون دست به قلم می برم، قلم زیر بار مسئولیتی که من بدوش می کشم می شکند. تقصیر از ماست یا این روزها قلم ها بی کیفیت شده اند؟ و یا مسئولیت بجای خودمان وزن می گیرد؟

این روز ها جمیع فرموده هایمان طعم تلخی میدهند. هربار ابراز نظری می فرماییم همه ی واژه های خوب و نشاط آفرین [این یکی خودش پیشقدم گردید] از ذهنمان فرار می نمایند. با نگاهی دوباره به فرموده ها متوجه می گردیم مخاطب را بجای تشویق، کوبیده ایم. 

- ظاهراً در این دنیا به ما نقش چکش را اعطاء فرموده اند!

از خوابیدن هم دیرگاهیست می پرهیزیم. از شما چه پنهان می ترسیم مبادا در خواب کسی ما را گمراه نموده با خود دیسکو ببرد. گور و ایمان که خاکستر است. دیسکو رفتن خرج دارد!


کورکورانه!


یک عُمر، گپ مفت ز هر شحنه خریدیم

گفتند و شنیدیم ولی بهره ندیدیم

رفتیم پی هرکه به یکباره علم شد

نا دیده شط و آب ز پا موزه کشیدیم

هر آنکه نپرسید و چو ما گشت، ز ما شد

وآنکس که بپرسید از او صله بریدم

دیوانه نبودیم، ز هوشیاری بسیار

با خویش جفا کرده و بیگانه گزیدیم

کورانه سپردیم سر و تیشه به جلاد

از چاله جهیدن چه، که در چاه خزیدیم


بستیم خرد را چو به دروازه اسطبل

هرگونه که همسایه صلاح دید، چریدیم


اهل بلا

گویند که دوزخی بود اهل بلا

سیاف و ربانی و خود صبغت الله*

گر این همه ریش و پشم دوزخ برود

فردا بینی بهشت چون کون ملا


پانوشت:

* بدینوسیله از حضور دیگر دوستان اهل بلا که در وزن و قافیه نمی گنجند پوزش می طلبیم.

دلایل عدم وجود مقدمه:

به عنوان مقدمه می خواستیم یادی از حکیم بزرگوار و سراینده رباعی "گویند که دوزخی بود عاشق و مست" نموده پس از عرض ارادات بی شمار، از ایشان کسب اجازت نماییم. منتها حیفمان آمد نامی آنچنان بزرگ را دور و بر اهل بلا ذکر کنیم.

همچنان تصمیم بر آن بود تا از دوست به جان برابر پیرارسالمان، که پارسال چندان هم به جان برابر نبودند و چند روزیست دوباره احساس به جان برابری مان نسبت به ایشان به اوج خویشتن رسیده است، بابت فرستادن "لبخند شیطانی" تشکرات صمیمانه یی عرض نموده وجدان (نداشته ی) فرهنگی مان را آرامتر گردانیم. منتها باز هم به دلیل نام بردن از اهل بلا حیفمان می آید چنین عملی را در لحظه یی اینچنین انجام بدهیم. در عوض سال آینده نامه بلند بالایی خدمتشان ارسال نموده احساس به جان برابری را در ایشان نیز تقویت می نماییم.

چمچه


کُله از سر فرو افتد بوقت دست و پا بوسی

پر دالر شود جیبت، اگر تا انتها بوسی

ز شوق دالر ار دست کسی تا شانه ها بوسی

دو پایش را نمی دانم که آخر تا کجا بوسی


ویروس زنده ماندن

لحظه یی که زندگی در فکر نان آلوده شد
میش هم در قصه ی گرگ و شبان آلوده شد

تا زمان پا در رکاب چرخ افسونگر نهاد
از غبار سُم او کون و مکان آلوده شد

باد بی پروا فلک زد چون فشار آمد ز پس
آدمی شاید ز بویی آنچنان آلوده شد

نسخه ی اصل بشر در آسمان آلوده بود
از کمالاتش زمین و آسمان آلوده شد

واژه اول پاک بود آندم که جمعش جمله شد
جمله ی ناگفته در بین دهان آلوده شد

هر که دعوت شد به دسترخوان هستی خیله شد
تا که تدبیری بسنجد، ناگهان آلوده شد

مرغ اهلی شد چو پایین آمد از بالای بید
بیضه اش اما درون آشیان آلوده شد

گاو هم از ابتدا علاف و عاشق پیشه بود
چون بشد درگیر یوغ و ریسمان آلوده شد

جغد بینا بود یا نه، کس نمی داند ولی
سگ بوقت کشمکش* با استخوان آلوده شد

روزها بیهوده گشتم، شامها بیهوده تر
یک سخن بیهوده گفتم یک جهان آلوده شد

 

* این جناب سگ را میخواستیم با استخوان به بزکشی دعوت نماییم که بدلیل اصیل نبودن اسب خویش به همان کشمکش قناعت فرمودند وگرنه ما خوشمان می آید هر از گاهی ورزش های ملی خویش را  یاد نموده ملتی را شاد گردانیم.

 

هست و نیست

خوش بحال ما که ما را این در و دیوار هست

نرم و گرم ار نیست اما آسمانش غار هست

خواب می بینیم گاهی مرغ و گاهی هم پلو

بوالعجب خوابی که در آن سفرۀ افطار هست

چرخ بی مادر نمی دانم چه میخواهد ز ما

سهل می گیرد ولیکن کارمان دشوار هست

می زدم بر سر که یارب کار ما کی می شود؟

بانگ آمد: می شود، جیبت اگر پر بار هست

غم نخور بی مملکت هم میتوان دنبوره زد

مملکت گر نیست ما را سرور و بادار هست

دست اندر کیسه کردم پیش پیر می فروش

گفت: "افغانی نمی گیرم اگر کلدار هست"

رهروی بر بام منزل بیرقم را دیده گفت

لاف استقلال را گم کن که استعمار هست


***

زهر مار و کوفت هم باری نصیب ما نشد

نوش دارو گر نباشد جان من! نصوار هست

برگی از یک کمپاین

هنوز هم نیمه ی بالغ شفتل آباد علیا، که به قول آگاهان امور فخرشناسی و فخرفروشی مهد آزادمردان تأریخ بوده و هست، موفق به حل چنین معمایی نگردیده اند. اما خود بابه صادق قیچ و بنده ی سراپا تقصیر پس از کاوش های بیشماری در میان ریشه های در حال پوسیدن شجره نامه ی نامبرده (همانا بابه صادق خودمان) جواب دندانشکنی به جمیع رقبای انتخاباتی و ملت همیشه در سنگر شفتل آباد صادر می فرماییم تا آیندگان این سرزمین مارا نیز در لیست اشیاء قابل افتخار خویش درج گردانند.

ملت دسته دسته از سراسر شفتل آباد، مناطق چپ و راست و بالا و پایین گرد هم می آیند تا شاهد گشوده شدن این راز باشند. همین چند لحظه پیش نماینده ی گداگشنه های لوده آباد سفلی با در دست داشتن کم از کم دوازده هزار و ششصد کارت رأی دهی به حضورمان مشرف گردید. شرط بدست آوردن رأی ایشان هم جواب گفتن به همین معما بود. با این حساب در صورت جواب گفتن به چنین سوالی کاندید نازنین مان بابه صادق قیچ دوازده هزار و ششصد رأی به خانه ی ملت نزدیکتر می گردند.

نمیدانم کدامین نابغه یی در گوشمان زمزمه نمود. شاید کار رقبا و یا نماینده ی خاص جناب شیطان بود. هر که باشد هدف خیری نداشت و انتظار نداشته است که ملت بیدارمان چنین آگاهانه در مقابل شعاری آنچنانی اقدام نموده برای نخستین بار سوال بفرمایند. بنده مطمئن هستم میخواسته اند بیدار بودن این ملت و حاضرجوابی ما را به امتحان بگذارند تا اگر یکی از اینان بلغزد بابه صادق قیچ از بام وکالت بیافتد و در پی اش این میرزای بی دفتر و دوات از نان خوردن. بله، دشمنان و رقبای بابه صادق و این سرزمین با نفوذ به کمپاین تبلیغاتی بابه صادق شعاری اینچنین به همه ی هواداران ایشان وارد فرمودند:

"کار در عمل نه در گفتار"

"خدمت به مردم میراث پدارن ماست!"

با انتشار این شعار در زیر پورتریت دستکاری شده ی بابه صادق قیچ که بجای مخاطب کلوش های ایشان را نظاره می کند و نقل و قول های آنچنانی توسط دیگران، محرکه ی بابه صادق روز به روز رنگینتر گردید. با اینکه بجای پپسی و کوکاکولا به ملت آب زردک می نوشانیم و بجای کوفته چلو، پیاوه ی کچالو در دسترخوان می گذاریم بزممان رنگینتر از کمپاین جمیع رقبا بوده و هست. اکثراً هم بجای سخنرانی بابه صادق نازنین مان با هنرنمایی سر ملت را گرم میدارند و در آخر با اظهار علاقه ی خویش به ملت، شعار را در قالب شعر بیان می نمایند:

بیدار باد ملت پر اقتدار ما

باشد همیش رأی شما در کنار ما

من کار در عمل نه به گفتار میکنم

خدمت کنم! بگیرد اگر کار و بار ما

اجداد من که خدمت ملت نموده اند

بستند نام خویش به بند شعار ما

تا همین چند روز پیش هم خبری از بیداری ملت نبود و هیچکس انگشت انتقادی بسوی شعار با وقار ایشان بلند نکرده بود. پریروز که با نماینده ی خاص کمپاین ایشان در قریه ی "گوسفندکش" صحبت می نمودیم برای نخستین بار از ماجرا آگاهی یافتیم. ملت پیشرفت نموده اند. در ذهنشان سوال ایجاد می شود و مشتاق دانستن نام و نشانی اجدادی هستند که خدمت به مردم از ایشان به ارث مانده است. می خواهند بدانند اجداد بابه صادق نازنین مان چه خدمتی در حق این ملت نموده اند. حالا که جوابش را داریم به مطرح کنندگان این سوال، هرچند میدانیم رقبای بابه هستند، صد آفرین می گوییم و از ایشان بخاطر طرح چنین سوالی هزاران بار تشکری نموده به زبان حال می گوییم: ....بگذریم!

با در نظرداشت این نکته که رأی ملت بستگی به پاسخگویی به این خواهش دارد اینجانب به نمایندگی از جمیع دست اندرکاران کمپاین بابه صادق قیچ، پیشینه ی خدمت در خانواده ی ایشان را حضور انورتان عرض می دارم.

جد بزرگوار ایشان فیضوی دلاک مشهور به "صدرالدلاکان"، نود و هشت سال عمر گهربار خویش را صرف خدمت به ملت همیشه در سنگر نمودند. ایشان که از زمان طفولیت در فنون اصلاح موی، اصلاح ریش، اصلاح پشم و سنت نمودن اطفال و بزرگان مهارت خاصی داشتند سالها به تک تک باشندگان این سرزمین خدمات شایانی نمودند. از جمله افتخارات بیاد ماندنی ایشان همانا اصلاح موی ندانمگاه شاه مرحوم بیدارشاه خوابگرد می باشد که در سال 1240 هجری خورشیدی به قصر تابستانی خویش در شفتل آباد علیا تشریف آورده بودند. با شنیدن شهرت فیضوی دلاک طالب حضور گردیده از ایشان خواهان اصلاح موی گردیدند. از آنجاییکه شاه مرحوم مویی در سر نداشتند محترم فیضوی دلاک آنچنان امور ندانم گاه ایشان را رتق و فتق دادند که مفتخر به دریافت لقب "صدرالدلاکان" گردیدند.

همینطور قبله گاه محترم بابه صادق قیچ جناب "رییس القیچی فی الناف جمیع الملت دائماً فی السنگر" که پیش از دریافت این لقب توسط صدر اعظم وقت لقب ساده ی "مفلس شاه چیز بریده" را برگزیده بودند با پیروی از راه و روش چند صد ساله ی نیاکان خویش خدمات شایانی به سر و کله و فلان ملت نمودند. ایشان در سال 1309 هجری به مخالفت با استبداد والی آنزمان برخواسته از اصلاح موی یگانه فرزند والی مذکور سر باز زدند که این عمل قهر و غضب والی ظالم را بر انگیخت و به امر والی نامبرده چیز ایشان را از بیخ و بن بریدند. چند سال بعد صدر اعظم وقت با در نظرداشت سابقه ی سیاسی و خدمات فراوان، ایشان را مفتخر به دریافت لقب "رییس القیچی..." گردانیدند.

با در نظرداشت چنین سابقه یی میتوان دید خدمت به مردم از اجداد کاندید محترم بابه صادق قیچ به ایشان میراث مانده است. ایشان نیز مانند اجداد خویش از طفولیت خدمات ارزنده یی به این ملت نموده اند. بطور مثال میتوان به جرئت گفت که همین رییس جمهوری فعلی مان نیز از زیر تیغ کاندید حاضر رد شده اند و اسرار زیر تنبانی شان نزد بابه صادق محفوظ می باشد. ایشان همیشه در عمل خدمت نموده اند و هیچگاهی همچون فلان کاندید دیگر به گفتار و ادعای خالی اکتفا نکرده اند. اجداد خدمتگذار فرزندان خدمتگذارتری به جامعه ارائه میدارند که با رفتن به خانه ی ملت تعداد خدمات خویش را ضرب هشتاد و نه هزار می نمایند. رأی شما عزیزان ضامن خدمتگذاری بابه صادق قیچ خواهد بود!

والسلام


--------------------------------------------------------------

نوت:

دوست فضولی که موی در ماست می پالند و فوق العاده هم منحرف تشریف دارند پرسیده اند که اگر فلان محترم "رییس القیچی فی الناف جمیع ملت دائماً فی السنگر" را در سال 1309 به امر والی وقت بریدند پس چگونه جناب کاندید محترم امروزمان در سال 1332 به دنیا آمدند؟

نخست از همه انحراف خود ایشان و سوال ایشان را ندیده گرفته از ایشان میخواهیم بابت چنین سوالی دو قوطی خجالت بکشند که چنین سوالاتی هدف خدمت به ملت را در بابه صادق نازنین قویتر می گردانند. و اما بعد... بابه صادق قیچ از پدر به دنیا نیامده اند و مادرشان بی بی خاتون گردن شکن همین حالا هم زنده تشریف دارند. پس سوال ایشان در اصل بی معنی می باشد. چشم استبدادگران کور که بی سوادان فضول را به پرسیدن می گمارند. اما انحراف این دوست که دیگر عزیز هم نیست در آنجاست که چیز را به تولد و تناسل ربط داده اند. منظور ما از چیز بریده، گوش بریده بوده است که در قدیم بخاطر رعایت عفت کلام گوش را نیز چیز می نامیدند. مثل امروزی ها که بی تربیت و منحرف نبودند.

از کابینه سازی تا کابینه بازی

معجزه نیست جان من! شعبده بازی میکند

چادر صد فاحشه را، پاک و نمازی میکند

بر  سر  خر  اگر  زند، کره  وزیر  میشود

ببر  گلو  بریده  را،  او سگ  تازی  میکند

چُف به فساد چون کند، صاعقه وار گم شود

مردک  دزد  دیده را دشمن  قاضی  میکند

گادی  بخت  دولتش رو به  فرود  گر رود

چرخ شکسته از دمش رو به فرازی میکند

چونکه به خلسه میرود شاهسوار میشود

باز به  نیفه ی  ملت  دست  درازی میکند

چشم مرا اگر شبی تشنه ی خواب هم کند

صدقه ی او که اینچنین بنده نوازی میکند

پست وزارت ار دهد  کاکل  او به  اشپشم

جیب ملامت از خوشی قافیه سازی میکند

 

ما آنقدر گفتنی داریم که هنگام نوشتن مهمترین ها، مابقی گفتنی ها به انتخاب ما اعتراض نموده کوچه های بن بست مغزمان را پر از اغتشاش می نمایند.

خداوند سال نو گذشته را بر شما نیک و مبارک گردانیده، ما را از دعای بد شما مصون گرداند.

 

بدون پی نوشت!!!

دوش گوزیدی به گوشم لیک یادت رفته بود

پیش ازین صدبار دیگر نیز بادت رفته بود

 

پرده ی گوشم گواهی داد در هنگام خواب

زآنچه بر او زان صدای نامرادت رفته بود

 

اوستاد وقت خود بودی ولی از بخت بد

دوش "او"یت مانده بود و سین و تادت رفته بود

 

آنچنان سازی زدی کز جزبه اش مرغ هنر

بهر کشف خویش در عُمق سوادت رفته بود

 

بنده و صد همچو من در انتظار داوری

چون کمربندت گشودی عدل و دادت رفته بود

 

ای هنربند عزیز! ای مند ها در بند تو

مند را آتش زدی دیشب که بادت رفته بود

 

با سخندانی بگفتم زین ستم، خندید و گفت

روح خر جانا مگر اندر نهادت رفته بود؟

 ****** 

 بی هنر گوشی مرا بودی که با تلقین خویش

پیشواز صوت آن چیز گشادت رفته بود

شعر کوششی

کوشش نما که شعر نه الهام می شود
گر هم شود، فسانه ی ابهام می شود

در سرزمین نام و نشان، شعر کوششی
ورد زبان و گوش و دل عام می شود

هر کس که پشت حضرت الهام را گرفت
در دیگ عقل ِ بی ادبی خام می شود

دفترچه ی هزار و دوصد بیت شعر او
چون لکه یی بدامن ایام می شود

اما هرآنکسی که بکوشش سرود شعر
یادش همیشه با قدح و جام می شود

نامی نداشت روز اول گر جنابشان
با یک غزل ببین که چه خوشنام می شود

دیوان یک دو صفحه یی شعر ناب ِ او
بر قصرهای شعر و ادب بام می شود

تک واژه های کوشش بی انتهای او
از بهر عاشقان ادب دام می شود

شعرش اگر بلند بخوانی بگوش خر
در مصرع اول، خر ِ بدرام می شود

***

آنکس که شعر ناب ِ ملامت نیوش کرد
خوشبخت و کامران و  خوش انجام می شود

با باران الهام جنگیدیم و بلاخره با کوشش فراوان شعری سرودیم خالی از هرنوع الهام درونی و بیرونی. خوش بحال خودمان!


پ.ن. بنا به فرمایش دوست بجان برابر پارسالمان حضرت کاکه تیغون شعر فوق دستکاری مجددی گردید که بدینوسیله نهایت قدردانی قدرنشناسانه ی مان را از ایشان بجا می آوریم. هرچند صدماتی که ما به عرصه ی ادبیات نوشتاری زبان سرة وارد می آوریم با زحمات ایشان نیز جبران نمی گردند، یادآور می گردیم که دستکاریهایی اینچنین در کاهش صدماتی آنچنان فوق العاده موثر می باشند.

راستی تا یادمان نرفته است قضیه یی را هم شرح دهیم تا خدای نخواسته سوء تفاهمی در تفسیر فسانه ی ابهام پیش نیاید. این فسانه ی ابهامی که ما نام بردیم را (اگر اشتباه نکنیم) قدیمی ها قصه ی سرمنگسک می نامیدند. اگر هم خدای نخواسته برداشت ما غلط باشد... خوش بحال شما!

کلاف سرگم

مردمان عمری پی کلاف سرگم میروند
گاه هم سر را گرفته از پی دم میروند

شاهدان کو رازها دانند پشت پرده را
جیبها خاریده با آواز و غُم غُم میروند

قوطی نسوار ملی خالی از همبستگیست
پاکت سگرت گرفته نزد مردم میروند

واردات مار افعی سود چندانی نداشت
چنته را خالی نموده پشت گژدم میروند

ناز خر باید کشید اما خران جو پرست
جو همی گویند و خود در چُرت گندم میروند

گیجشان کردست بوی گند رسواییشان
همچو اسب گیج علی جان جمله سرسُم میروند

بینی مان دور اول کنده شد از بیخ و بُن
گوشمان بگرفته اکنون دور دوم میروند

طبع شاعر اندرینجا قافیه قی کرد و رفت
زان سبب ایشان بسیر ماه و انجم میروند


روز جهانی شهادت مبارکباد

بشوران کله را هی! هی! شهید پیسه دار آید
پیاده در سفر رفت و سوار جاگوار آید

بیاد وند یارانش دلش در بند غم بودی
بزد وندی که پابوسش خود اسفندیار آید

رفیق رستم سامست و فردوسی نمیداند
که در شهنامه اش شاهی ز راه چاریکار آید

بلی! تردست میدانست، نموده بوالعجب کاری
ز کشت شاخ شمشادش دوصد راکت ببار آید

مدیر مکتب جهلست و درس جنگ میداند
فرنگ تشریف بردست و ز پهلوی تزار آید

الهی کور گردد هرکه از ما شعر می خواهد
ستودن کی توان شاهی که مدحش با فشار آید


==================

در صورتیکه احساساتی گشته تصمیم به شهادت در چنین روز فرخنده ای را گرفتید دعای خیر خویش از ما دریغ نفرموده، شفاعت این میرزای مجهول الحال را نیز به گردن بگیرید.

به یاد مرحوم قومندان

مرحوم آرشیومان پیش از کشیدن نفسهای پایانی وصیت فرمودند تا این چرندنامه را بیاد مرحوم قومندان دیروز که شامل پروژه ی خلع سلاح گشته مقدار ناقابلی تفنگ زنگ زده ی بازمانده از مرحوم شمر لعنت الله علیه را تسلیم دولت همیشه بیدار نموده اند بر این پرده بنگاریم. قومندان صاحب تصمیم دارند مانند همکاران سابق خویش لباس صلح پوشیده تا جان دارند به سبک نو ملت همیشه در سنگر را بدوشند و وکیل، وزیر و یا حداقل کاندید ریاست جمهوری گردند.

ضمن عرض تبریک به این نازنین تازه از خواب گران برخواسته برای ایشان موفقیت و مابقی ملت همیشه در سنگر صبر جمیل آرزومندیم.

قومندان با خدا نالیده می گفت
که دوران جهانخواری سر آمد
بکردی شر طالب دور و جایش
هزار و صد بلای دیگر آمد

بیامد بوش همچون ناجی من
حضورش باعث آرامشم شد
گمان کردم که چون ایام دیرین
توان غُران به کابل جان در آمد

ولیکن کور میخواندم خدایا
بشر آمد، حقوق و داد خواهد
برفت عُمر که چشمش کور بادا
کری آمد که آن هم کل بر آمد

و این کل با کسی شوخی ندارد
صدایش گُرده ها را گرد سازد
مرا سالار جنگ و دزد خواند
خدایا! بد برفت و بدتر آمد

همی نالید و پشم از ...ایه میکند
که آری مفلس و منفور گشتیم
شدم بیچاره... و در دم ز سویی
ندا از حق سوار موتر آمد:

قومندان جان! مشو مأیوس عزیزم!
کجا؟ کی مفلس و منفور گشتی؟
عزیزم! اندکی مثبت بیاندیش
به پشمت کاین کل بی مادر آمد

اگر هم جمله خلق همراش باشد
فلک اما مرید طالع توست
کند چرخت ببام بخت ای جان
مگو فصل جهانخواری سر آمد

جهانخواری ندیدی ای قومندان
کُله از سر فرو افکن تو امشب
تراش آن ریش مقبولت که اکنون
جهانخواری به سبکی بهتر آمد

برو مشمول طرح صلح گرد و
تفنگ و هرچه داری را ببخشا
قومندانی دگر لطفی ندارد
که دالر هم سوار دالر آمد

سروده شده در:

هشتم ربیع الاول سنة یادمان رفته، امارت پادشاهی دنمارک

کنار مرقد مرحومه مغفوره پری دریایی(هرکه هم شک دارد خیر نبیند!)

خبر داغ

با یک خبر داغ چراغان شده ای باز

بر پرده ی اخبار نمایان شده ای باز

اوراق دوصد رنگ ز جیبت زده بیرون

گویند که همصحبت گرگان شده ای باز

قانون خصوصی به جهان هدیه نمایی

همدست دغل ابن دغا خان شده ای باز

رندانه به احوال کسان حمله نمایی

با توپ و تفنگ که بمیدان شده ای باز؟

دانش به خرد گفت برو نکته بیاموز

تا دید که اینگونه سخندان شده ای باز

بستی خود و ما را به در آخور تاریخ

جانا تو باصطبل که مهمان شده ای باز؟

آهنگ ترا همرهی طبله چه حاجت

امروز که بی ساز غزلخوان شده ای باز

صدبار شنیدیم که از حد بگذشتی

باری نشنیدیم که انسان شده ای باز

کاندید شو

کاندید شو! کاندید شو! آدم حسابت می کنم
یک شب اگر نانم دهی من انتخابت می کنم
عکست به هرجا می زنم، صد حرف بیجا می زنم
دل را به دریا می زنم رهبر خطابت می کنم
داد از نکوخواهی بزن، گو جمله نیکو می شود
امیدوارم ار کنی، پا در رکابت می کنم
بر سر کلاهت می کنم، گل فرش راهت می کنم
با زنده باد و زنده باد هرشب بخوابت می کنم
کاندید شو! کاندید شو! پیغامبر امید شو!
در بیر و بار و کش مکش من انتخابت می کنم

سرعت رشد هورمون های زمان

عمر مارا سرعت نور است و روز و شاممان

میدود چون اسب تازی، بی لگام و بی عنان

چشم نابگشوده نوزادیم و کودک می شویم

سرعت رشدش بدانم یا که اشتاب زمان؟

بسکه ریزیم ذره بین باید بگیری دست خویش

تا ببندی چشم، قدها رفته تا رنگین کمان

پشم ها مو گشته و دزدیده ریشی چانه را

چوچه ی یکروزه گردیدست ناگه ماکیان

جیک جیک اش ناگهانی قُد قُد مستان شده

بیضه ی صد زرده دارد گوییا اندر میان

نوخط دیروزمان کو شَف نمی دانست چیست

رمز شفتالو همی گوید بوقت امتحان

کودکش دانند هنوز و زن طلب گردیده او

در میان خواستگاری پیر گردد آن جوان

بخت کوته بود و اینک عمر کوتاهی کند

وای از آن روزی که کوتاهی نماید آسمان

نیک گفتا شاعر مرحوم و کوته طالعی

"تنگ گشت ار قافیة، کوته بفرما داستان"

 

 

کم و کسری متن مان به کم و کسری وقتمان، کوتاهی شعر نمایمان به کوتاهی بخت مان، کم نویسی مان بر کم سوادی مان و جمله ی مشکلات تخنیکی در این شعر صبحگاهیمان ار ببخشایید دعا می نماییم تاریخ دقیق انتخابات بر شما معلوم گردد تا غافل نمانید.

ضعیف نیستیم!

سخنگوی رئیس جمهوری افغانستان گزارش وزارت دفاع آمریکا را که در آن دولت افغانستان ضعیف ترین دولت در جهان خوانده شده، رد کرده است.  «بی بی سی شر انداز»

 

مردک موبور و شکم باره ای، داده گزارش که نحیفیم ما

جار زده در همه کون و مکان، محض دروغی! که ضعیفیم ما

گفته به ارباب و رجال بزرگ، بس سخنانی که نبایست گفت

گر که بُدم بد دهن و تندخوی، گفته بُدم آنچه نشایست گفت

کاش گذارند مرا مردمان تا دو ســـه دشــنام نثارش کــنم

یا که به تهدید و دوصد تُن فشار، لاغر و رنجور و نزارش کنم

گفته که ما تنبل و رشوت خوریم، این وطن آباد نتانیم کرد

با همه ی ارتش و توپ و تفنگ، خاک وطن باد نتانیم کرد

کور ندیدست به کابل زمین، خاک بسی باشد و هم باد هست

عدل اگر نیست درین مرز و بوم، کوچه و بازار پر از داد هست

فرض مثال این پسر خاله ام نام رفیقش که خداداد هست

گفت شناسد دو جوان دگر، نام یکیشان محمدداد هست

فاقد یک رهبری سالمیم؟ حامد ما سالم اگر نیست چیست؟

نابغه ی قرن اگر نیست او، پس تو بفرما و بگو چیست کیست؟

یک ثمرش اینکه بجای ثبات، وعده ی قند و شکر آورده است

دومش امید دهد خلق را، در پس پیری پسر آورده است

سوم همین خرم* خوش پوش را در رگ فرهنگ رها کرده است

همچو دواییست بسا کارساز، کاش ببینید چها کرده است

بشمرم ار جمله کرامات وی، شام شود صبح بچشمانمان

نیک نباشد که بخوانند سُست، رهبر بی بنیه ی گریانمان

خاصه که ما صد قدم استوار، در ره آبادی میهن زدیم

ریش بکندیم ز روی ستم، حرف مساوات حق زن زدیم

ملت اگر قصه ی بیداد گفت ما همه خود را به شنفتن زدیم

دزد بزرگ ار چه نکشتیم لیک، کیسه بران را همه گردن زدیم

ای بمُری مردک موبور چاق! پر نکنی گوش کسان از دروغ

یا که بیافتی تو بچنگ سیاف، تا بکشد همچو خرت زیر یوغ

***************

عاقبت الامر درین مملکت، سال دگر! فکر اساسی کنیم

در حق آن طالب پرخاشگر ما بنهان کار سیاسی کنیم




  * عبدالکریم خرم وزیر کم فرهنگ وزارت فرهنگ خودمان که احتیاجی به معرفی ندارند، دارند؟

ای جوانان عجم

با نگاهی شرمسار از مرحوم علامه اقبال لاهوری بابت سرقتی اینچنین بی ادبانه و دستکاری ناشیانه در بیانه ی سوزناکشان به "جوانان عجم" پوزش خواسته، اگر خدای نخواسته روح مبارکشان بدین حد سرگردان باشند که اینطرفها تشریف فرما گردند دستان مبارکشان را هم محض احتیاط می بوسیم. خدایشان بیامرزد که مرد سخن بودند.

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما

ای جوانان عجم! جان من و جان شما

**************************

چون چراغ پنبه سوزم من درین شام شما

ای جوانان عجم! گردیده ام خام شما

پنبه فرمودید تار جمله خلق الله را

سر نمی آرم در از این دور و ایام شما

پیشرفت حاصل نفرمودید و مُد لیکن، بلی!

علم باید قطره قطره ریخت در کام شما

غوطه ها زد در خیال خودکشی اندیشه ام

لنگ و لاشش کرده این کوتاهی بام شما

در پیشگاه هنر

به پیشواز کنسرتهای عیدی

 

گفتند: هنر روح و روان زنده کند

گر درک شود جمله جهان زنده کند

هنگام سحر آن بُز شیری ام مُرد

گویید هنر را، بُز مان زنده کند

**

گر صدا داری، برو خواننده شو!

در دل و جان ملت پاینده شو

سُر ندارد گر صدایت جان من

لااقل در تلویزون گوینده شو

**

در شهر بدیدم که هنر چالان است

هوش همه سوی قبله ی میدان است

از تازه جوانی چو بپرسیدم، گفت:

کنسرت فکاهی فلانی خان است

**

در اینجا هر صدا در بند گردد

نه تشویق و نه هم اسپند گردد

چرا در عصر مردان هنرکش

کسی خواهد که هنرمند گردد؟

 

مطالب بالا بدلیل نارضایتی نویسنده از بی توجهی هنرمندان نازدانه ی وطنی به محل سکونت نویسنده و بدینوسیله نیامدن هنرمندان بدینجا تحریر یافته و جنبه ی انتقامی اش بیشتر از انتقادی اش میباشد.

فتنه گر

کور و کر می خواهمت نی کور و نی کر می شوی

همچو درد بی دوا هر لحظه بدتر می شوی

در قفس می خواهمت، اینجا و آنجا می پری

کی چو مرغان قفس بی بال و بی پر می شوی؟

می گشایی تا دهن صد خانه ویران می شود

وای از آنروزی که بر بالای منبر می شوی

چشم می بندی و آنگه می گشایی سفره ات

آنقدر می نالی تا خود همچو اخگر می شوی

گاه با انسان بجنگی، گاه با شیطان شوم

گاه هم در جنگ با هندو و کافر می شوی

می فریبی خاصه با حرف گزافت مردمان

در نگاه جمله همچون ماه و اختر می شوی

از سخن آگه نه، اینک خود سخنرانی کنی

لایق رهرو شدن ناگشته، رهبر می شوی

کیف کن! قرتک بزن! هر آنچه می خوای بکن

تا ملت از خواب برخیزد توانگر می شوی

 

 

تقدیم به فتنگران امروز که بدون شک رهبران فردایند و آینده سازان فردا و پس فردا که نان به نرخ روز خوردن امریست بسا ضروریتر از حد لزوم.

پیشرفت سیاسی

 

اهل خورد و برد شو ورنه ترورت می کنند

فتنه ها بنموده از هر صحنه دورت می کنند

ساز با هر بیخرد وانگه سیاست پیشه کن

ور نسازی با کسی، دانم که چورت می کنند

چون ستم بر خلق بینی چشمها بربند و رو

کور شو، کر شو و یا خر شو که کورت می کنند

دم مزن گر آن فلانی مال مردم خورد و رفت

یادگیر از آنچه یاران در حضورت می کنند

مدرک جهلی بگیر و داکتر شو یک شبه

وانگه یا جنرال و یا والی غورت می کنند

لاف زن، گو: قوم من فلان و بستانی زی است

جمله رحمت بر نژاد باغیورت می کنند

گر نمایی آنچه گفتم کامل و بی اشتباه

سرور و سالار انسان و ستورت می کنند

بعد از آن دنبوره زن، دهل و یا سُرنی بزن

جمله با هم رقص در جشن سرورت می کنند

 

رهزنی کن، مال مردم خور، نترس از مردمان

ری نزن! بعد از وفات افسانه جورت می کنند

پیکرت را می تراشند از طلا و چوپ و سنگ

گل بدن، نازک بدن گفته به گورت می کنند

اختر مو مبارک شه

ای ساقی خوش اندام* جام وفا بیاور

یک جرعه جام شادی از ناکجا بیاور

زولانه های غم را از دست و پا بیافگن

پرواز کن برایم مرغ هوا بیاور

گر بال و پر ندارد، بی بال و پر بیاور

ور دست و پا ندارد، بی دست و پا بیاور

در کلبه خموشان مُردم ز بیصدایی

سازی اگر نداری، تنها صدا بیاور

وقت نشاط و شادیست نی وقت غم درونی

بهر تنزل** ما قرص و دوا بیاور

در بزم شادی ما دعوت نمای مهمان

اشخاص باسواد و بی اشتها بیاور

از هرچه بی بخارست تا میتوان حذر کن

بیرون گرا و شاد و مثبت گرا بیاور

لبریز کن ز شادی این جام نیمه ی من

از بهر جمله یاران آب بقا بیاور

کشمش نخود بخوردی، عیدت خجسته بادا!

لطفی نما و اکنون عیدی ما بیاور

 

 

به نمایندگی از هیأت رهبری، کارمندان و مابقی دیوانگان دارالمجانین شفتل آباد علیا نخست از همه عید سعید فطر را به حضور جلالتمآب حامد جان کرزی، اعضای محترم کابینه بالخصوص وزیر محترم صحت عامه، اعضای محترم ولسی جرگه بالخصوص نمایندگان محترم شفتل آباد علیا، نمایندگان مشرانو جرگه علی الخصوص سناتور محترم شفتل آباد علیا، رؤسای محترم سازمانهای خصوصی و دولتی بالخصوص رئیس محترم بانک مرکزی، مدیران ادارات، کارمندان بلندپایه دولتی، رئیس محترم قول اردوی شفتل آباد، قوماندان صاحب امنیه شفتل آباد، ولسوال محترم شفتل آباد (محترم ولس خان شفتل آبادی)، شاروال محترم شفتل آباد، اهالی محترم شفتل آباد، عموم هموطنان عزیز و محض احتیاط جامعه جهانی و مسلمانان جهان تبریک و تهنیت عرض نموده آرزو دارم ایام عید را به خوبی و خوشی سپری نمایید.

 

-------------------------------------------
* مشخصات جناب ساقی خوش اندام:

کمر باریک و شیرین لب، بلند اندام و خوش مشرب

تنش عطر ختن دارد، چه چشمی داره بی مذهب

مابقی مشخصات جناب خوش اندام محض جلوگیری از تشویش اذهان عمومی، خصوصی، حکومتی، نظامی، غیرنظامی و عجالتاً جامعه جهانی ذکر نمی گردد.

** افسردگی

پیچاندن

 

یکی سرپیچ دارد دیگری پیچ

و من پیچیده پیچی پرخم و پیچ

جهان محو معماهای هستی

من بیچاره محو پیچش پیچ

چنان غرقم درین پیچیدگی ها

که هر کور و کچل میخواندم گیچ

"تو مو می بینی و من پیچش مو"

نه یک پیچش که باشد پیچ در پیچ

تو دریاهای بی ساحل ولی من

دوصد دریا به دور ساحل پیچ

تمام مردم دنیا بگردند

به دور نقطه یی خالیتر از هیچ

الهی در جهان هرگز نگردان

کسی را همچونان سرپیچ بی پیچ

ندارم چون دوای پیچش دل

برایم نسخه های کاغذی پیچ

چشمای پر نم تو مه مردم از غم تو

 

 

کرزیا! چشم ترا صدقه که گریان می کند

 هردمی که این ائتلافت خانه ویران می کند

 میزنی بر روی و سر، از سر کله می افگنی

 تا کسی ظلمی بر این خلق پریشان می کند

 غافل از هرچیز دیگر می شوی و غرق اشک

 سبز ابری گوییا رحمت به ناودان می کند

 چشمه ی آب حیاتست آن، نه چشمست کرزیا!

 گر تهیدستی بنوشد کی غم نان می کند؟

 پرفیومیست* از عجایبهای این ویران وطن

 ناز بر عطر خوش پاریس و آلمان می کند

 لرزه می افتد بر اندام مشرف دالخور

 لشکر عزمت چو قصد خانه ی شان می کند

 گر غصب گردی از اقدامات خودسر در وطن

 بوش و پوتین چپلکت را بوسه باران می کند

 جمله عالم ادعا دارد، تو سنگینی چو سنگ

 ماته گوره گفتنت بی مدعاشان می کند

 گر دهی دستور فتح کشوری ای نازنین

 چشمک و ماچت به والله فتح ایران می کند

 سارکوزی** فخر می دارد که در نامش "زی" است

 زان سبب هر شامگه ایفل چراغان می کند

 چون دهی اخطار بر بن لادن و بر یاران او

 ترس سرتاپای شان را بید لرزان می کند

 گر ملا عمر ببیند چشمک پر هیبت ات

 بارها از ترس او تبدیل تنبان می کند

 تا سحر در مدحت ای جان میتوانم سر کنم

 لیک خلقی را همین چند فرد حیران می کند 

چیزی کم ۲۵ اگست ۲۰۰۸، غربت

 

* perfume (گمان نمی کنم کسی در دانستن این واژه کفاره مشکلی داشته باشد) پَرفیوم به فتح پ.

** Nicolas Sarkozy رییس جمهور فرانسه. البته سارکوزی هنگام گفتن zi میشود ولی در نوشته ی فارسی زی دارد.

مردم سالارای ما

بر ما دمو کراسی از جنس حرف مفت است
بر طاق بینوا نیست، در پایه های جفت است
از جنس ریسمان است بر گردن ضعیفان
ظالم چه در امانست که او گردنش کلفت است
به به! جناب پر گو یادش بسی عزیز است
بیچاره حرف حق گو، حرفش نه از شنفت است
سالاری دگر ها در دست عاقلان است
بر دیگ سیه لعنت، سالار ما خرفت است
شفتل سیاستت را در جای دیگری کن
ز اندیشه ی نوین ات خواننده در شگفت است

کاشکی امروز اینجا می بودی

تقدیم به روان شاد بابای ناخواسته ی ملت.

 

پادشاها! ای شه زیبای ما
بی تو ما تنها شدیم، ای وای ما
روزگاری تاج کشور بوده ای
نک به زیر خاکها آسوده ای
سالها فرمان براندی بر وطن
زیر فرمانت بُدیم ای گل بدن
صدقه ی زلفان زیبایت شوم
من فدای قد و بالایت شوم

کاشکی امروز اینجا می بودی
در مزار و باغ بالا می بودی

خدمت بسیار کردی شاه ما
جوی کندی، پر نمودی چاه ما
خرجهایت بس کزاف و زیاد بود
زان سبب این مملکت آباد بود
از برای ما چکرها می زدی
خویش را در راه کرها می زدی
نان چو میشد کیمیا در شهر ما
کلچه پز می گماشتی از بهر ما
خدمت شایان تو بمودی به خلق
آنقدر که خار بنماید به حلق

کاشکی امروز اینجا می بودی
در مزار و باغ بالا می بودی

ابلهان روزی ترا رنجاندند
از کنار مردمانت راندند
یاد می آرم که هنگام فرار
بودی بس نآرام و بس هم بیقرار
گفتی با مردی که: ای جان بیرار!
شرط مردی در فرارست، الفرار!
مردمم را گو که ظاهر می رود
ساجق ایتالیایی می جود
ساجق شیکش همه از آن ما
سنگهایش زیر دندان شما
رفتن من هم به مردم خدمتست
قدر دانید ورنه هتک حرمتست

کاشکی امروز اینجا می بودی
در مزار و باغ بالا می بودی

سالها در شهر غربت ماندی
مفت خوردی، تخت خود شاراندی
تربیت بنمودی مشتی مرده شوی
لشکری از مردمان بس دو روی
تا که باز آرندت از شهر فرنگ
باز پوشی یک چپن چون بادرنگ
عاقبت خوابت به بیداری کشید
روز جشن آرزوهایت رسید
آمدی لیکن به شکل دیگری
دیو را گویی که در شکل پری
وارد این ملک زیبامان شدی
نارسیده از ره، بابامان شدی
خدمتی دیگر نمودی زود زود
رفتی و عمر پدر کوتاه بود

کاشکی امروز اینجا می بودی
پیش کرزی جان به جاجا می بودی