لحظه یی که زندگی در فکر نان آلوده شد
میش هم در قصه ی گرگ و شبان آلوده شد

تا زمان پا در رکاب چرخ افسونگر نهاد
از غبار سُم او کون و مکان آلوده شد

باد بی پروا فلک زد چون فشار آمد ز پس
آدمی شاید ز بویی آنچنان آلوده شد

نسخه ی اصل بشر در آسمان آلوده بود
از کمالاتش زمین و آسمان آلوده شد

واژه اول پاک بود آندم که جمعش جمله شد
جمله ی ناگفته در بین دهان آلوده شد

هر که دعوت شد به دسترخوان هستی خیله شد
تا که تدبیری بسنجد، ناگهان آلوده شد

مرغ اهلی شد چو پایین آمد از بالای بید
بیضه اش اما درون آشیان آلوده شد

گاو هم از ابتدا علاف و عاشق پیشه بود
چون بشد درگیر یوغ و ریسمان آلوده شد

جغد بینا بود یا نه، کس نمی داند ولی
سگ بوقت کشمکش* با استخوان آلوده شد

روزها بیهوده گشتم، شامها بیهوده تر
یک سخن بیهوده گفتم یک جهان آلوده شد

 

* این جناب سگ را میخواستیم با استخوان به بزکشی دعوت نماییم که بدلیل اصیل نبودن اسب خویش به همان کشمکش قناعت فرمودند وگرنه ما خوشمان می آید هر از گاهی ورزش های ملی خویش را  یاد نموده ملتی را شاد گردانیم.