محض خالی نبودن عریضة و اینکه سکوت نه کاریست چندان نکو و پسندیده، دست به خریطه ی کهنه ی آرشیو برده همین سرودۀ ناقابل را برون آوردیم و آرزومندیم در آینده ای نزدیک فرصت را مغتنم شمرده چیزک بدرد بخورتری بنویسیم مگر باشد دردی را دوا نماید.

خانه ات پر می شود از سیم و زر

کور گردی آخر از دود جگر

مردمم از گشنگی غم می خورد

از شکم سیری تو گردی چاقتر

تا نترکی همچو توپ پر هوا

می خوری هر شب تو مرغی مختصر

ای تو پیش دیگران مظلوم نما

ای گدای بی صفت! دریوزه گر!

وعده ها دادی به مردم سال ها

وعده هایت خام بود ای بی ثمر

چون گدا از بهر طفلش نان خواست

طفل را شاید دهد اندک، مگر

تو برای ملتت همچون گدا

پول خواهی لیک ملت بی خبر

هیچ کس خیری ندید از کار تو

منتت بر فرق ما همچون تبر

میزنی و میخوری و میبری

نوش جانت ای وزیر معتبر

هر چه میبینی در اینجا مال تُست

گر نتانی خوردن، با خود ببر

سپتمبر ۲۰۰۶، دنمارک